روزهایی که می گذرند
چوچول مامان سلام روزها همینطور می گذرن و تو روز به روز بزرگتر میشی و روز به روز شیرینکاری های جدید یاد می گیری و من و پدری روز به روز از هدیه قشنگ خدا لذت می بریم. تعطیلات هفته پیش خوب بود . یه شب من و تو رفتیم خونه عزیز و آقا جون ( پدر و مادر من) و کلی خوش گذروندیم. فرداییش هم با پدری رفتیم خونه عزیز پیر پیری ( مادر بزرگ پدری ) و اونجا هم خوش گذشت. وای که من چقدر اردیبهشتو دوست دارم . نه هوا اونقدر گرم شده که شرجی شدن هوای رشت اذیتت کنه و نه پشه ها اومدن. یه هوای ناب دونفره ............ نه ببخشد سه نفره!!!!!!!! راستی...............خونه دایی جون که رفتیم برای اولین بار بهت نون دادم دستت و تو...
نویسنده :
مامانی
10:22


